سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط سیلوا
|
حدودا سه ماه پیش است. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ظهر داغی است با دوستم در ایستگاه اتوبوس نشسته ام و درباره ی مرگ "ندا آقا سلطانی " حرف می زنیم، دوستم می پرسد:ندیدی؟ می گویم نه،مدام به اطراف نگاه می کند ...آدم کم طاقتی است،احساس می کنم بیشتر میل دارد بایستد یا قدم بزند تا نشسته باشد،شرایط کم طاقت ترش هم کرده ،فکر می کنم به شدت تحت تاثیر صحنه ی مرگ او قرار گرفته است ، برایم تعریف می کند،....تمام که می شود سکوت می کند ...بغضش را پنهان می کند.برای چند ثانیه سرش را پایین می اندازد و بعد به روبه رو نگاه می کند،هر دو دستش بین پاهایش قرار داشتند...بعد بدون اینکه از من سئوالی بپرسد قصددارد آن را به من نشان دهد دست به موبایل می شود،فورا متوجه می شوم،می گویم :نمی بینم!حالت چشم هایش تغییر می کنند گویا یکه خورده است،شاید انتظاراین حرف را از جانب من نداشت در چشم های قهوه ای اش نگاه می کنم ، دو علامت سئوال بزرگ می بینم،ملتماسانه نگاهش می کنم ،فایده ندارد....کمی فکر می کنم ...در ذهنم دنبال چیزی می گردم ....نه.....نمی توانم به او کمکی کنم ،جوابی ندارم ،تکرار میکنم :نمی بینم....رو بر می گردانم ، سر تا پایم اندوه می شود ...سکوت می کنیم...هوا بسیار گرم است و همه بدنبال کار خود اند... با اینکه در سایه نشسته ایم پشت دستم را روی پیشانی می گذارم احساس می کنم دارم از حال می روم، سردم می شود خیابان ها خلوت نیستند،پراید سفید رنگی می رسد جلوی پایمان سرعتش را کم می کند ....نا خود آگاه به راننده نگاه می کنم،مردی با اضافه وزن می بینم که لپ هایش از گرما گل انداخته اند و از حجم انبوه آن ها چشم هایش ریز و گرد به نظر می رسد ،اولین چیزی که می فهمم آن است که تمام حواسش به ماست ،وقتی به مانزدیک شد_بدون اینکه در چشم های متحیر گوسفندی اش کوچکترین نشانی از هر گونه تغییری بیابم_لب هایش را غنچه می کند،و صدای یک بوس در مغزم کمانه می کند...
اینجا دیگر خواستار چیزی نیستم جز چشمانی به فراخی گشوده برای تماشای این تخته بند تن که امکان آرامیدنش نیست..........
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سیلوا
|
هوا گرفته و ابری است .از رطوبت هوا چنان گیج شدم که نمی توانم حرکت کنم . موهایم حالتی عجیب پیدا کرده اند در مکانی مرتفع ایستاده ام دقیقا نمی دانم کجاست... تمام اطرافم بیابان است...سخت می شود نفس کشید ....دست و پاهایم مثل شمع ذوب میشوند....کسی نزدیک می شود ...سایه ای...من بی انکه دهان باز کنم ـبه شکوه گویاـ چیزی میگویم.....در گوشم صدایی شبیه زمزمه می پیچد...صدای آشنا و محو: "محمد معشوق مردی بود که هرگز نماز نکردی.یک روز او را به قهرگفتند:نماز کن! چون در نماز شد و گفت اللهُ ا کبر..... خون از وی جدا شد.گفت من میگویم حایضم و شما باور نمیکنید. . . .. ... ..... .....میگوید فهو حسبه نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط سیلوا
|
ساعت نزدیک سه و نیم بعد از نیمه شب است.قصد دارم به پارکینگ بروم راه رو ها بسیار تاریک است تلاشی برای روشن تر کردن فضا نمی کنم در خانه را محتاطانه روی هم می گذارم.هیچ صدایی در ساختمان نمی آید.گویا همه خوابیده اند.دست چپم را روی میله های کنارراه پله می گذارم و پاورچین پاورچین از پله ها پایین می آیم متوجه ی صدایی شبیه پچ پچ می شوم . گفتگوی زن ومردی که گویا در طبقه ی پایین جلوی واحدی که چراغش روشن است ایستاده اند را می شنوم چراکه صدا از راه پله میاید و نزدیک است .به موجب احتیاط توقف میکنم و به سایه شان که روی دیوار روبه رویم افتاده نگاه میکنم.کله ی تاس جناب مهندس همکف را در نگاه اول می شناسم و با صدای جیغ جیغوی خانم طبقه ی سوم هم آشنا هستم ــ با اینکه شوهر بد اخلاقش یک ماه یک ماه ماموریت می رود با هم نمی سازند ــ ...سایه زن دستش را در جیب سایه ی مهندس گذاشته .مهندس همکف سرش را به او نزدیک می کند و زیر گوشش زمزمه ای عاشقانه میکند ــ میشنوم چه میگوید ــ زن می خندد...آه....درآن لحظه جناب مهندس حتما فراموش کرده که دو قلو هایش حالا کلاس سوم دبستان هستند سرش را نزدیک تر می برد لب خانم طبقه سه را می بوسد و دستش را دور کمر زن استوار میکند.دستش به سمت پایین تنه میلغزد...من یک پله بالا بر میگردم...احساس میکنم زانوها یم سست شده اند گیج شده ام .....زن متوجه ی حضور کسی می شود مرد را به داخل واحد خود می برد و فورا در را ازداخل قفل می کند دستم هنوز به میله ی کنار راه پله است.درتاریکی ایستاده ام .نور در راهرو کم سو تر می شود و من به واحد خودم برمی گردم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط سیلوا
|
_:"ببخشيد خانوم ميشه اين دسكشا رو دستتون كنيد (مكث كرد)ميخوام ببينم اندازه اش چطوره؟" من تازه متوجه ورود دو مرد جوان شده بودم ،حرف هايي را كه زده بودند و من بدون توجه به مفهوم شان هنوز در ذهن داشتم را مرور كردم، به اين نتيجه رسيدم كه قصد خريد يك جفت دستكش زنانه را دارند،اولين كاري كه كردم اين بود كه به چهره ي او نگاه كردم تا مطمئن شوم واقعا خريدار است. تنها چيزي كه در ذهنم مانده آن است كه با حيرت به من خيره شده بود شايد منتظر واكنش من بود .عينك داشت و مو هاي بلندي كه تا زير گوشش بود و صورتي نسبتا گرد. ان كه همراه مرد خريدار بود حالا با پيشنهاد دوستش گويا توجهش به من جلب شده بود و با زاويه ديد نا مناسبي كه داشت سعي ميكرد (از پشت سر او) مرا ور انداز كند. از ميان دستكش هاي رنگا رنگي كه روي ميز بود يكي را به طرفم گرفت.دستكش را گرفتم .سفيد بود. آرام گفتم :"خواهش ميكنم" چپ و راستش كردم .دستكش دست راست را پوشيدم...كف دستم را باز كردم تا خريدار ببيند. گفت:"خوبه ،ممنون" فورا در اوردم و پس دادم .نامفهوم گفتم:"خواهش مي كنم" وبرگشتم تا رو يشان را نبينم .همراه خريدار گفت:اون كه دستاش بزرگتر ه. ___________________________________ سه بچه را مي ديدم كه از رو به رو، از پياده رو انطرف خيابان مي ايند و با بازيگوشي راه مي روند ،يكي جلو مي دويد ،مي ايستاد تا بقيه به او برسند عقب عقب مي رفت و..... دختر از دو پسر بچه همراهش بلند قد تر بود و دامني تا زير زانو پوشيده بود و شلواري گشاد هم. و يكي از پسر ها يك بقچه روي شانه اش داشت . به من كه رسيدند دختر بچه فرياد زد: "سلام" غافلگير شدم كمي مكث كردم ،با لحن كش داري گفتم :"سلام" خودم خوب بر اين قضيه واقف هستم كه كش دار صحبت كردن سياست هميشگي من مقابل بچه ها ست. بگذريم. به خانه كه رسيدم يك ساعت بعد كه از پنجره بيرون را نگاه كردم تا ببينم شب شده يا نه،ديدم هنوز در خيابان مي پلكند و بازيگوشي ميكنند . دقت كردم ، آن پسري كه بقچه دستش بود آرام تر بود و شايد غمگين بود.به سرم زد بيارمشان بالا .كمي فكر كردم ،منصرف شدم. نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط سیلوا
|
ترک میکنم گاهی هر آنچه را با خود اندیشیده ام، شاید عاشقانه ای در وجودم در حال سرودن نسیمی باشد، کنار ساحل ایستاده ام چشم میبندم و به صدای موج ها که روی هم می افتند گوش میدهم و در حالی که به ضعف بزرگ متنم واقفم، بلند بلند هذیان میگویم دریا می گوید: "تقدیر من چنین است،آه و تو چنان بر لبخندت می فشاریم، که مسیر حرکتم را ویران می کنی! سرت را که بلند کردی نگاهت را که بالا آوردی انگار کردم که زندگی را چرخاندی... مسیر نگاهت که به بیراهه رفت مرا به یاد حفره های خالی وجودم انداخت چندان که سراسر سوختم..." و موج های دریا روی هم میخیزند... من می گویم:" از کودکی دوست می داشتم دریا را هی فلانی!با لبخندت مرا ویران مساز..."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به این می اندیشم که چگونه می توانم با مشغول کردن خود به زندگی بر پاره ای از مفاهیم نیندیشم چرا که همیشه اندیشیدن رهایی بخش نیست گاهی گریختن شاید به طول عمر آدمی بیافزاید و طول عمر آدمی می تواند بسیاری از گره ها را بگشاید.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط سیلوا
|
__: به انتظار چه نشسته ای ای گدا ی پیر! مچاله از سرما دست بر کلاه بافتنی میکشی قوز میکنی و خود را بر بساط در هم میکشی با چشمان پف دارت منتظر نشسته ای! نیم خیز می شویُ گویا قصد حمله کردن داری و بعد دستان لاغر درازت را روی پاهایت میگذاری. آه می دانم در کمین تن من روسپی نشسته ای ... .
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم دی 1387 توسط سیلوا
|
سبحانی ما اعظم شانی
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم آبان 1387 توسط سیلوا
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط سیلوا
|
همین.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط سیلوا
|
او به من نزدیک میشود و من هزار منظومه می سرایم... ــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــ
ترجمه ی " ایوان کافه ی آرل "اثر وینسنت ونگوگ |
|